سی
ساله که شدم،
مادرم یک روز
ضمن صحبت گفت:
مادر جون، سی
سالگی اوج
زیبایی زن
است. چه از نظر
ظاهر و چه از
نظر رشد و
بلوغ فکری.
حالا وقت آن
رسیده که اگر
تصمیم به
ازدواج مجدد
داری...
از آنجا که دو
طرف خط را
امتحان کرده
بودم، این بار
غم از دست
دادن اوج
زیبایی و
طراوتم را به
جان خریدم و
تصمیم به
ادامه تجرد
گرفتم.
چند
هفته پیش، از
یکی از دوستان
اینترنتی ام به
مناسبت سی
امین سال
تولش، ای
-میلی دریافت
کردم. از
رسیدن به سی
ابراز نگرانی
کرده و از
عاقبت نامعلومش
در ایران
نوشته بود.
برایش نوشتم
که ما هم در
این طرف دنیا
چندان فرقی با
آنطرفی ها
نداریم و
نگرانی مان
اگر از انها
بیشتر نباشد،
کمتر نیست و
بارها از خود پرسیده
ایم که عاقبت مان
در کدام خانه
سالمندان
خواهد بود؟ در
ادامه به او
دلداری دادم
که تازه اول
راه است و
فرصت های
بسیاری در راه
دارد که باید
از هر لحظه اش استفاده
که هیچ، اگر
جایز بود، سوء
استفاده کند.
یاد حرف های
مادم افتادم.
زمانی که بیش
از بیست و
چهار - پنج سال
نداشتم، برای
این که به
جوانی ام غرّه
نشوم و بدانم
که شمار
هواداران و
هواخواهان
«چنان نماند و
چنین نیز هم
نخواهد ماند»
میگفت: مادر
جون، بیست و
پنج سالگی اوج
زیبایی زن است
و این جوانی و
طراوت همیشگی نیست.حالاست
که باید با
انتخابی صحیح
زندگی مشترک
را آغاز کرد و
آینده را
ساخت.
چه کنم، مادر
است و حرفش را
نباید نشنیده
گرفت! در همان
اوان بود که ازدواج
کوتاه مدتی
کردم و قبل از
رسیدن به سی سالگی،
زندگی مجردی
را از نو آغاز کردم.
با این که به
قول معروف، از
زمان دم بخت بودنم
گذشته بود و
کم کم به
اواسط بخت
رسیده بودم،
هنوز توان دلبری
بود و گهگاه
خواستگاری از
دور پیامی می
فرستاد.
سی ساله که
شدم، مادرم یک
روز ضمن صحبت
گفت: مادر
جون، سی سالگی
اوج زیبایی زن
است. چه از نظر
ظاهر و چه از
نظر رشد و بلوغ
فکری. حالا
وقت آن رسیده
که اگر تصمیم
به ازدواج
مجدد داری...
از آنجا که دو
طرف خط را امتحان
کرده بودم، این
بار غم از دست
دادن اوج
زیبایی و
طراوتم را به
جان خریدم و
تصمیم به
ادامه تجرد
گرفتم.
کم کم خطوط
ظریفی که
یادگار
لبخندها و
قهقه های
لحظات خوش
زندگی ام بود،
زیر چشمانم
نمایان شدند.
حالا بر اثر
تجارب تلخ و
شیرین زندگی،
نگاهم عمیق می
نمود و دیگر
اثری از برق
جوانی و شیطنت
در چشمانم دیده
نمی شد. لبخند
هایم معنی دار
شده بودند و
حتی قهقهه
هایم خبر از
سرمستی و
جوانی نمی
دادند.
دردسرتان
ندهم. در تولد
چهل سالگی ام،
مادرم، پرمهر
تراز همیشه نگاهم
کرد و آرام
گفت: مادرجون،
چهل سالگی اوج
زیبایی و زنانگی
است. قدر این
سال ها را
بدان، چون
حالاست که هم
زیبایی داری و
هم تجربه!
با اینکه این
بار لحن مادرم
از هشداری به
دلسوزی تبدیل
شده بود، من
به روی خود
نیاوردم و
کماکان دست
افشان و
پاکوبان
سالها را پشت
سر گذاشتم. هنوز
هم که هنوز
است، هر سال
که به سنم
اضافه می شود،
نگاهی در آینه
می اندازم و به
خود می گویم:
چهل و... اوج
زیبایی و
زنانگی ام است.
از شما چه
پنهان، وقتی
به گذر سریع
زمان فکر می
کنم، تنم می
لرزد. باورم
نمی شود که
روزها و شبها
این چنین
شتابان سپری
می شوند و من
هنوز در اوج
زیبایی و
زنانگی ام
مانده ام!!!
تجربه غریبی
است. گاه
گذشته ام
همچون حرکت
سریع قطار از
جلوی چشمانم
می گذرد.
قطاری که در
هر کوپه اش
سالی است و
خاطره ای.
جالب اینجاست
که خوب و بدش
به لبم لبخند
می نشاند.
خوشی هایش
بس دلپذیر است
و بدی هایش
را نیز خوشم
که گذشت.
با یکی از
دوستانم که
خبرنگار یکی
از مجلات
هفتگی لوس
آنجلس است،
صحبت می کنم.
با هم قرار یک
مصاحبه را می
گذاریم. می
گوید: زیبا
جون، به یمن
بهار و آغاز
سال نو، دوست
دارم نظر تک
تک هنرمندان
را در مورد
عید بپرسم. تو
هم در این چند روزی
که تا
دیدارمان
مانده، به این
سوال فکر کن.
راستش خیلی با
خودم فکر کردم
و سخت کوشیدم
تا شوق و ذوق
کودکی رابرای
از راه رسیدن
سال نو در خود
بیابم، ولی
هرچه گشتم،
کمتر یافتم.
به دنبال سال
هایی بودم که بی
توجه به زمان
سال تحویل، شب
و نیمه شب و
سحرگاه، همگی
دور میز می
نشستیم و به
ماهی های
قرمزی که
سراسیمه به
این طرف و آن
طرف تنگ بلوری
می رفتند نگاه
می کردیم. اگرچه
همه مان ته دل
می دانستیم که
مرگشان قبل از
سیزده به در
حتمی است و
مراسم غمگین
خاکسپاری شان
در باغچه
بالای ایوان،
کنار گلهای
بنفشه ای که
پدرم همه ساله
به مناسبت
فرارسیدن
نورز می کاشت
به زودی فرا
خواهد رسید،
ولی شوق عید و
عیدی، ما را
تا مرز خوشی
ها می برد.
پدرم بعد از
سال تحویل،
اسکناس های
نویی را که
لابلای صفحات
قرآن گذاشته
بود، به ما می
داد و بعد از
آن ،ما دل تو
دلمان نبود که
به همراه زنی
که در خانواده
مان کمک مادرم
بود، با دلی
خوش و پایی
پیاده راهی
فروشگاه
«امان» در محله
قلهک شویم.
یادش بخیر من
و خواهرم تمام
راه نقشه می
کشیدیم که چی
بخریم. چندین
سالی جزو
خریدمان، یک
معلومات عمومی
بود، یک
«ایروپولی» و
یک بازی «مِنچ»
که به آن
«عصبانی نشو»
هم می گفتند.
اگر شما هم
مثل من در
سنین اوج
زیبایی و
تکامل باشید(!)،
حتماً این بازی
ها را به خاطر
دارید. جعبه
معلومات
عمومی یک آدم
آهنی میله به
دست درش بود . در
یک طرف صفحه،
میله اش را ما
روی سوال مورد
نظر می
گذاشتیم،
مثلاً: پایتخت
ایران کجاست؟
و او در طرف
دیگر، بعد از
کمی چرخیدن جواب
می داد: تهران.
البته به رسم سال
های کودکی و
به دلیل تکرار
بسیار، آدم
آهنی کم کم
جواب هایش گنگ
و اشتباه از
آب در می آمد و
پایتخت ایران
را به جای
تهران، مثلا
شیراز اعلام
می کرد، ولی
این اشتباهات
ما را از خرید
دوباره
معلومات عمومی
و آدم آهنی
درسال دیگر
هرگز باز نداشت.
یکی دیگر از
بازی هایمان
«ایروپولی»
بود که فکر می
کنم از همانجا
شِم خرید و فروش
به موقع، در
ما ایرانیان
جان گرفت و پا
گرفت!
یادتان هست؟
بازی ای بود
با کلی پول
کاغذی و خانه
های کائوچویی
کوچک که عمرشان
بیشتر از چند
ماه نبود. پول
های کاغذی
پاره می شدند
و خانه ها زیر
دست و پا گم می
گشتند و مهره
های پراکنده
بازی «عصبانی
نشو» در گوشه و
کنار خانه،
یادآور آن بودند
که هرگز
عصبانی نشویم.
چرا که سال
نوی دیگری در
راه است!
یادش بخیر،
سنین نوجوانی
از راه رسیدند
که همه جوره،
سن بلاتکلیفی
مان بود. اول
این که اسکناس
های لای قرآن
تبدیل شدند به
سکه های طلا و
دیگر آنچنان
لطفی نداشتند.
دوم آنکه چون بزرگتر
شده بودیم، هر
وقت که می خواستم،
برایمان کفش و
لباس می
خریدند و دیگر
کفش های
ورنی مشکی و
جوراب های
ساقه کوتاه
توردوزی شده
برای سن مان
مناسب نبود و
بدتر از همه
آن که باید
حالا به اصرار
پدر و
مادر،برای
دید و بازدید
راهی خانه
اقوام و
آشنایان
شویم، در حالی
که خودمان بیشتر
دوست داشتیم
در خانه
بمانیم و
سرخودمان را
گرم کنیم.
یادش بخیر...
•••
به دیدن دوستم
که مصاحبه گر
مجله جوانان
است می روم. می
پرسد:
- زیبا جان، به
بهار و نوروز
فکر کردی؟
نظرت چیه؟
لبخندی می زنم
و می گویم:
- آره، خیلی
فکر کردم و به
این نتیجه
رسیدم که حالا
برایم عید،
گذشت یک بهار
دیگر است و
یادآور عمر
گذران و حرکت
سریع اش که
هرگز در نظرم
عادی نمی شود.
زمانی که در
آن هستم را
دوست دارم
وقدرش را می دانم.
از آنچه پشت
سر گذاشته ام
و به آنچه تا
کنون رسیده ام
خوشحالم و
هرگز تأسف
گذشته را
نخورده ام،
ولی از شما چه
پنهان از گذر
سریع ایام،
هنوز انگشت به
دهان و
حیرانم.
صدای مادرم را
می شنوم که می
گوید:
مادرجون، چهل
و.... اوج زیبایی
و زنانگی است!